زاری نکن ای دل، ای دل ای دل ای دل
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
امروز حال خوشی ندارم. یعنی چند وقتی هست ندارم و به روی خودم نمیارم ولی دیگه امروز دارم به رو میارم. از صب چندین بار رفتم بیرون و کارهام رو انجام دادم. صب که یک سری کارها رو انجام دادم امدم خونه و ناهار خوردم و کمی سر خودم رو با اینترنت گرم کردم اما ساعتهای ۴ دیگه کلافه شده بودم. بلند شدم و دوباره رفتم بیرون. گفتم شاید یه بستنی حالم رو خوب کنه. رفتم و بستنی و فالوده خریدم و تو ماشین نشسته بودم و با اخمهای در هم گره کرده بستنی میخوردم که ماشین یک صدای کرد و تکونی خورد. تو آیینه نیگاه کردم دیدم یک پسره عوضی مثلا داره پارک میکنه و زده به عقب ماشین. حالا پشت سرش هم کلی جا داشت. بعد بلافاصله پیاده شد امد طرف من. منم پیاده نشدم حتی دست از خوردن هم نکشیدم. فقط هر چی تنفر و خشم تو وجودم بود که شکر خدا این روزها کم هم نیست جم کردم تو چشام و بهش نگاه کردم. یهوی با نیش باز گفت ببخشید ماشینتون چیزی نشده اما میخواید شماره بدید من آشنا دارم صحبت کنم بریم ماشین رو ببینه. همینطوری که نیگاش میکردم یک قاشق فالوده گذاشتم تو دهنم و زدم شیشه بره بالا.
یعنی اگر بستنی نمیخوردم و سعی به آروم کردن خودم نداشتم میرفتم بیرون و تیکه و پاره اش میکردم. انقدر حالم رو بد کرد بیشرف. بعد دیدم وایستاده میزنه به شیشه ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم. همشم با خودم فکر میکردم مرتیکه پررو این همه اخم و تخم دید باز نیشش باز بود؟ یه نیگا کردم تو ایینه ببینم چشام چطوری بوده که دیدم باز من عینک دودی به چشم خواستم کسی رو تحت تاثیر نگام قرار بدم!!
بستنی رو خوردم اما حالم خوب نشد. همینطوری که دور میزدم چشم افتاد به گلفروشی. پارک کردم و رفتم تو گلفروشیه چرخ زدم. دنبال گل ارزون قیمت و خوشگل بودم. جالب اینجاست من گلی که گل بده و بو نداشته باشه رو اصلا دوست ندارم. توی گشت و گزارم (؟) یک گل عروس خریدم و دو تا گل دیگه اسمش رو نمیدونم و یک کاکتوس که شبیه گل نیلوفره.
بعد گل ها رو پسره گذاشت تو ماشین و امدم از پارک در بیام یک پرشیا دوبل جلوم ایستاده بود یعنی یه جوری بود من عمود بر اون شدم و بعد پیچیدم تا در بیام. به خاطر گلها اروم حرکت میکردم . یک جای دیدم پرشیایه داره دنبالم میاد. بهش راه دادم بره دیدم امد کنارم و گفت وایستا کارت دارم.
میدونید جالب چیه؟ من صب که میخواستم برم بیرون مثلا تیپ زده بودم. جوراب شلواری و مانتوی بلند پوشیده بودم و قشنگ بودم مثلا. بعد یک نفر هم بهم کاری نداشت. بعد از ظهر که کلافه بودم یه چشم ارایش داشت یکی نداشت و رژ لب صبم رو لب پایینم مونده بود لب بالایی رژ نداشت. یه شال انداخته بودم رو سرم که یه چیزی رو سرم انداخته باشم. یک مانتو تو سایز مادربزرگم پوشیده بودم و با شلوار و دمپایی بودم اونوقت زرت و زورت بهم میگفتن بزن کنار شماره بدیم!!! یا ملت برعکس درک میکنن یا من برعکس تیپ میزنم! به هر حال با دست اشاره کردم که برو آقا خدا روزیت رو جای دیگه بده. که اونم تحت تاثیر حرکت من نرفت!
بعد من یک جای ترمز زدم حواسم رفت سمت گلهام و دیگه یاد پرشیاییه نبودم. تا رسیدم به خونه و ماشین رو باز پارک کردم و چهار تا گلدون گل رو از ماشین در اوردم با یک کیسه کودگیاهی و یک ده دقیقه ای داشتم تلاش میکردم همه رو با هم از رو زمین بردارم و وقتی موفق شدم امدم از جدول رد بشم برم خونه که دیدم پرشیاییه با لبخند ژکوند جلوی خونه ایستاده و داره نیگام میکنه!!! یعنی چنان جا خوردم که داشت یکی از گلهام میافتاد. بعد باز گفت شماره ام رو بگیر. گفتم ول کن اقا الان شوهرم میاد بیرون. بعد نیگا به دستم کرد و گفت شوهر داری حلقه بنداز. بازم امدم بهش نیگا کنم که یاد عینک دودی افتادم و بی خیال شدم و گفتم برو اقا شردرست نکن برام. گفت پشیمون میشی که دیگه واینستادم ولی از جلو خونه ام رد شدم و رفتم پایین کوچه . اونم یکمی وایستاد و دید من دارم میره ته کوچه رفت. یعنی من ده دقیقه با چار تا گلدون گل تو دستم ( حس فرغون بهم دست داده بود) میرفتم سرکوچه میامدم ته کوچه که یه وقت نفهمه من خونم کدومه. اخر امدم خونه و به خاطر وجود حس ناراحتی که رفتنی نبود. مشغول گل کاری شدم و گلها رو تو گلدون های خودم کاشتم یک بارم تو رفت و امد دست ترمه رو لگد کردم که جیغ زد جفتمون پریدیم بالا و حالا ترمه رو هر چی صدا میکنم بهم محل نمیده. گلهام رو کاشتم و اب دادم و حالا میخوام تمیزکاری کنم و بیارمشون تو خونه.
بعدم باید بشینم سر دو فصل اخر کتابی که دارم خلاصه میکنم. حال خوشی ندارم. مشکلی ندارم در واقع. فقط دلم گرفته از روزگار و سرنوشت و همه چی کلا. گفتم که مشکل خاصی نیس.
قانون جذب
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
نمیدونم باعثش چیه اما میدونم آقایون ایرانی ( نه همه اشون گاهی اسنثنا هم داریم ( دوستان میدونم اصلش میشه استثنا ( خواهش میکنم خواهش میکنم نیاید بگید درسش چی میشه ( همین کارهاتون باعث شده من دیگه مث سابق از خودم کلمه اختراع نکنم( بس که ضد حالید بعضی هاتون))))) داشتم میگفتم آقایون ایرانی یک حس رقابت آنی دارند! همیشه فکر میکنند اونی که یکی دیگه انتخاب کرده حتما بهتره.
من قبلا هم گفتم که اتفاق افتاده یکی جلوی پام ترمز کرده و یک مرتبه یکی چند متر جلوتر زده رو ترمز. یکی رو ماشین اول امده و ایستاده، یکی دور زده از روی یک پیرزن رد شده امده پشت سرم ایستاده، موتوری با موتور گازی لایی کشیده امده اصرار اصرار که بیا سوار شو و حتی در مواردی پشه نر هم ایستاده ، شما که شاهد نیستید خدا هم شاهد نبود که یک بار هواپیما هم فرود امد کنارم! به روایتی حادثه ۱۱ سپتامبر برای این اتفاق افتاد که داشتم از بین برج های دوقلو قدم زنان عبور میکردم. ( دوستان یک لحظه مهلت بدید میدونم الان یک عده ای خیز برداشتن رو کیبوردشون که بگن دارم دروغ میگم ( بس که ماشااله حس طنز ازشون میزنه بیرون ( اما اگر میخواید واقعیت رو بدونید بله یکمی اش اغراق بود، دقیقا اونجای که گفتم یکیشون امد پشت سرم ایستاد در واقع راه نداشت بره پشت سرم، پشت سرم دریا بود)))
اما واقعیت هر چند تلخ همینه که من گفتم. مشابه این اتفاق تو دانشگاه داره میافته. یکیشون دست گذاشته رو ما و توجه باقی هم جلب شده به سمت ما که چی ؟ یکیشون زیرخاکی پیدا کرده. حتی در مواردی شاهد دعواشون هم بودم و یاد این گوزن های نر افتادم که سر ماده دعوا میکنن. حتی نگهبام دم در هم امروز به پام بلند شد ( البته یک دلیلش هم می تونست این باشه که من داشتم از قسمت آقایون اشتباهی میرفتم تو ( اما این علت ظاهریش بود دیگه باطنش رو خدا میدونه و من ( اینم از اثرات روانشناسی خوندن که میگه همیشه ظاهر هر کاری یک باطن داره))) حتی مرد متاهل که ترم قبل بهم کاری نداشت، حتی براد پیت حتی! شما که نمیدونی منم که کنتر ندارم!
خلاصه که من یه چیزی گفتم شما خواه پندگیر خواه نگیر. مدیونید فکر کنید به خاطر در اوردن لج کسی نوشتم اینو. اون طرفم انقدر باهوش هست که بفهمه. میدونید که مرد ایرانی دوست نداره این چیزا رو بشنوه و میدونید که زن ایرانی به اشتباه فکر میکنه با گفتن این حرفها مرد رو تهیج میکنه که فک کنه دست رو چه تحفه ای گذاشته بوده. اما این نیس خواهر من این نیس برادر من … گاهی ادم فقط حرصش در امده … ممکنه شما متوجه نشی من چی نوشتم اشکال نداره خودمم مثلا متوجه نشدم (:
خلاصه نویسی
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
باید دو کتاب رو خلاصه نویسی کنم برای کلاس نظریه های درمان. کتاب الان یک ماه هست تو کیف من حمل میشه و با من همه جا امده و تا صفحه ۴۰ یکیش بیشتر باز نشده. یک هفته وقت برام مونده تا دو تا کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو خلاصه نویسی کنم. امروز کارم سبکه یکیش رو برداشتم فصل اول رو نگاه کردم. فصل دوم رو رد کردم و امد رو فصل سوم. چند صفحه رو فقط نگاه کردم در این حد که بدونید توانایی من در نگاه کردن به صورتی هست که میتونم ۱۲۵۴۶۹۷۶۵۴۳۵ بار به ساعتم نگاه کنم و نبینم ساعت چنده!! قابلیت ویژه ای هست که من دارم اونم اینه که به ساعتم نگاه میکنم و اگر کسی من vو در این حال ببینه و بپرسه ساعت چند بود؟ میگم ها؟ و دوباره به ساعتم نگاه میکنم که ببینم چند بود!
به هر حال چند صفحه رو نگاه میکنم و میرم یک مرتبه میخ میشم رو یک کلمه و از اون به بعد کتاب رو با دقت کلمه به کلمه میخونم. این مثل این میمونه که شما بدون پوست کندن یک سیب بخوای گوشتش رو بخوری! میتونی؟ نه! پس چه توقعی از من دارید؟! به هر حال میبینم که نمیدونم بحث چیه. دو صفحه میرم عقبتر و باز از یک کلمه وسط یک پاراگراف شروع میکنم به خوندن. بعد وقتی میبینم بازم نمیشه فهمید چی به چیه میرم اول همون فصل رو میخونم بعد یک مرتبه میرم اخر فصل رو میخونم بعد میرم فصل چهار رو به روش دیدن ساعت ورق میزنم. بعد میرم اخر کتاب و منابع رو میخونم. بعد یک مرتبه فصل ده رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن. خودکار بر میدارم و زیر یک جمله در صفحه ۱۴۰ کتاب خط میکشم بدون اینکه بدونم ۱۳۹ صفحه قبلش چی گفته.
صفحه ۸۰ رو باز میکنم و هی با انگشتام بین دو صفحه رو صاف میکنم تا انقدر کتاب بسته نشه. بالای صفحه ۶۸ رو تا میکنم چون یک کلمه نشانگان توش بولد شده بود. عکس جلد رو نگاه میکنم و برای آقای روی جلد ریش و سیبیل میکشم. صفحه ۲۲۰ یک جمله میخونم یک خطی و دو خط و نیم براش تو بالای کتاب خلاصه مینویسم.
ورق آ۴ بر میدارم و میخوام خلاصه نویسی رو شروع کنم. میرم فصل اول رو نگاه میکنم و فصل دوم رو رد میکنم و…
و بدین ترتیب یک ماه هست دارم این کتاب رو ورق میزنم و نکته جالب اینجاس هر وقت من کتاب رو دستم میگیرم گلواژه فکر میکنه دارم شدید درس میخونم و اونم کتابش رو در میاره که درس بخونه. فکر کنم به هوای من این ترم همه درسهاش رو پاس کنه.
روزت مبارک
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱
اون شبی که از پارک برگشتم و امدم پیشت و اونطوری گریه کردم که دوستی ام رو با بابک تموم کردم، بیشتر از این دردم امده بود که داشتم باز تو رو غمگین میکردم. برای همین بهت گفتم مامان من کسی رو ندارم باهاش درد دل کنم و مجبورم بیام پیش تو. نمیخواستم تو گریه ام رو ببینی اما واقعا احساس میکردم باید باهات حرف بزنم که اروم بشم.
مامان باور کن من دلم میخواست یک زندگی داشته باشم که تو شاد باشی و انقدر غصه ام رو نخوری. اما سرنوشت من اینطوری بود که تو هم به پای من بسوزی. از همون بچگی از همون روزی که بابا رو از دست دادم و توی ۲۰ ساله شدی پدر و مادرم.
من هر چی بنویسم، هر چی بگم، هر چی ناله کنم هیچ کسی نمیفهمه این یعنی چی. جز کسی که دو تا بچه کوچک داشته باشه، بیوه شده باشه و کار کنه و درس بخونه بچه مریضش رو این دکتر و اون دکتر ببره و … همه اون چیزای که من و تو میدونیم. اختلاف سنی کم من و تو ما رو به هم نزدیک کرد و تنها بودنمون باعث شد درد هم رو بفهمیم.
من دلم میخواد تو شاد باشی نگران ما نباشی. پسر و دختر تو بدون پدر و فقط با کمک تو به اینجای که هستند رسیدند. همینطوری هم از خیلی ها که پدر داشتن و حمایت جلوتریم. سعی کن خوشحال باشی تحمل همه چیز برای ما با شادی تو راحتتره.
میدونی که دلم به تو گرمه، پس مراقب دلگرمی من باش.
دوستت دارم مامان. خیلی دوستت دارم ولی چون به بابام و عمه هام رفتم بلد نیستم درست ابراز کنم (((: ولی بدون نفسم به نفس تو گرمه.
خوشحالم که حالا دیگه خودت مستقیم این نوشته رو میخونی مامانم. روزت مبارک
———————————-
میدونم خیلی از شماهای که اینجا رو میخونید از مادرتون دور هستید و یا دیگه مادرتون در این دنیا نیست. اگر از نوشته من دلگرفته شدید برای این که مادرتون نیست، من رو ببخشید. درد نبود مادر از پدر خیلی سخت تر هست و بچه از مادر یتیم میشه. نمیخواستم دل کسی رو بشکونم فقط میخواستم به مادرم بگم که قدر حضورش رو میدونم.
پنج شنبه در نمایشگاه
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱
پنج شنبه ۹۱/۲/۲۱ ساعت ۴ تا ۶ تو نمایشگاه هستم. شبستان/ سالن ۲۰ غرفه شورآفرین
راستش انقدری کتاب نمونده که نگران فروشش باشن این امدن فقط برای دوستانی هست که دوشنبه بین هفته براشون سخت بود و دوستانی که ۵شنبه میتونن بیان تهران.
گیلاسی در نمایشگاه
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
خوب امروزم یکی از اون روزهای تکرار نشدنی و خاص زندگی ام بود. امروز با دوستان زیادی دست دادم و روبوسی کردم و امضا دادم و خندیدم.
راستش من تصور نمیکردم دوستان استقبال بکنند اما دوستان زیادی امدند و من رو شرمنده حضورشون کردند.
من هم که استاد اعظم این جور کارها … یعنی همینطوری دارم به کارهام فکر میکنم و میخندم. چند نمونه از امضاهای امروز رو براتون بگم
آقای از خواننده های وبلاگم امد و فامیلی اش رو که گفت تاکید کرد که فامیلیشون ضمه داره و نه (واو) من دقیقا سرم رو تکون دادم یعنی فهمیدم با همون (واو) نوشتم و امضا کردم!!
دوستی امد با یه آقای بعد من با خوشحالی دست دادم با دوستم که خواننده وبلاگم بود و گفتم ایشون برادرتون هستن؟ گفت نه دوستمه T.T من حس خیلی خوبی بابت تشخیص هویتم داشتم کلا !
برای دوستی امضا کردم و فامیلیش رو اشتباه نوشتم. رفت و برگشت (:
برای یک دوسته دیگه فامیلیش رو نوشتم به جای اسمش (:
برای آقای شراگیم نوشتم آقا و برای خانم شین که خیلی هم دوستش دارم یادم رفت بنویسم خانم و وقتی تموم شد فهمیدم و دلم میخواست فلش بزنم بغل اسم خانم شین و یه خانم اون بالا بنویسم که کتاب رو ازم گرفتن و گفتن خوبه (:
یک اسم مثل مهسا بود من نوشتم مه سا و برای اولین بار تو عمرم این کار رو کردم و با تعجب گفتم فک کنم اولین نفر تو ایران باشم این کار رو کردم که آقای که امده بود کتاب رو بخره گفت من خودمم اینطوری مینویسم و منم گفتم پس جو شما منو گرفت!
نمیدونم چند تا کتاب امضا کردم ولی فکر کنم ۴۰ مدل امضای مختلف تحویل ملت دادم.
یک جمله رو میخواستم برای همه دوستان وبلاگی ام بنویسم جمله ای که خودم بهش اعتقاد دارم . جمله ام این بود
برو به دنبال شادی، غم خودش میاد …
بعد چند نفر اول رو کامل نوشتم و حس کردم این که میگی غم خودش میاد بار منفی داره برای همین از باقی کتابها حذف کردم و فقط گفتم برو دنبال شادی. که همینم وقتی شلوغ شد برا یه عده ننوشتم!
یک بار دو دوست نازنین فیس بوکم با هم امدن کتاب رو خریدن برا هر کدوم جدا نوشتم برو دنبال شادی بعد پرسیدن با هم بریم؟ گفتم نه مسیرتون رو جدا کنید (:
یک آقای برای خواهر و همسرش میخواست و من نمیدونم چطور یک کتاب رو به عروس و خواهر شوهر میشه تقدیم کرد ((: ( که حکایت از رابطه خوب داره) بعد من همین جمله برو به دنبال شادی رو نوشتم بروید به دنبال شادی (((((:
دیگه اون ده بیس تا کتاب اخرم خلاقیتم زد بالا و یک گیلاس هم طراحی کردم همونجا کنار اسمم گیلاس هم میکشیدم. دو ساعت دیگه می موندم چش چش دو ابرو هم میکشیدم براشون .
امروز تقریبا ۹۸٪ دوستانی که امدن بعد از حال و احوال با من حال ترمه رو پرسیدن ((:
و دیگه اینکه بیشترشون گفتن که من خنده رو و بهتر از شخصیت وبلاگ و عکسهام هستم. با تشکر از نظر شما عزیزانم
————
اما اینجا باید یک تشکر ویژه بکنم از دوستان خاموشم. ۹۰ درصد کسانی که امروز امدن برای دیدنم و امضا و خرید کتاب، دوستان خاموشم بودند. دوستانی که مرخصی گرفته بودن یا از سرکار خودشون رو رسوندند یا وقتی من رو بغل کردند چلوندنم، دوستانی که میگفتن ۷-۸ ساله من رو میخونن. دوست وکیلم و دوستانی که با بچه هاشون امده بودند. دوستانی که از ۱۲ منتظر بودن و دوستانی که از راه دور امده بودن و… با تشکر از دوستان روشنم!!!! امروز دوستان خاموشم نشون دادن روشنتر از همه هستن.
یک مورد دوستی بود که من بهش ارادت قلبی دارم. کتاب رو براش امضا کردم و برداشته بود رفته بود. بعد ۵ دقیقه بعد برگشت و گفت گیلی احساس نمیکنی من باید پولش رو میدادم؟ کلی خندیدم جاتون خالی. (شرح ماوقغ از زبون خودش)
دوستی هم امد و تا براش نوشتم برو به دنبال شادی زد زیر گریه گفت شادی کجا بود؟ که من بلافاصله گفتم تو دیگه خیلی برو دنبالش ،البته بعد معلوم شد سر امدن پیش من رییسش بهش حرفی گفته و اونم دلش شکسته. که البته اخرم با خنده رفت دوست نازنینم
من بازم از همتون ممنونم که امدید.
حقیقت اینه که من حق تالیف میگیرم و فروش کتاب به من ربطی نداره. قراردادی دارم که چه کتاب یک دونه فروش بره چه صد تا من این وسط دخیل نیستم اما دیدن دوستان و امضای کتاب و اتفاقات و خنده هاش و صد البته انرژی خوبی که داشت بهمون خیلی انرژی داد. میدونم دوستانی هستند که دوست داشتن بیان و نشده. میدونم دوستانی خارج از ایران هستند و دوست داشتن باشن قبلا بازخوردش بهم رسیده.
حالا برادر ناشرمون پیشنهاد داد ۵شنبه هم برم و من هنوز تصمیم نگرفتم. اما اگر ببینم دوستانی هستند که میتونن پنج شنبه بیان یکی دو ساعتی میام.
شاد باشید و برید دنبال شادی، غم خودش میاد …
چاپ اول کتاب تقریبا تموم شده و به زودی چاپ دومش با طرح جلد جدید به بازار میاد
راستی دوستانی که با من عکس گرفتن میشه به منم ایمیل کنن؟ منم میخوام ):
حراجی
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
الان که نشستم مینویسم نیم ساعتی هست از سرکار امدم. دلم گرفته و باور ندارم که میخوام چیکار کنم به فردا فکر میکنم و نمایشگاه. چهار روز بود سر یک کار استاد شبانه روز مشغول بودم و امروز تمام شده و فقط مانده یک صفحه گزارش اخرش. میدانید من آدمی هستم که همیشه آخر کار صدایش در میآید و ناله میکند! من را هزار کیلومتر توی جاده ببر. دقیقا کیلومتر ۹۹۰ یک مرتبه داد میزنم خسته شدم کی میرسیم!! من وقتی بالاخره بعد از شصت و سه بار دور زدن و خلاف رفتن و دنده عقب و گم کردن و … میایستم آدرس میپرسم که روبروی مکان مورد نظرم هستم و فقط باید سرم را برگردانم. بارها شده با چشمانی پر اشک گفتم مثلا آقا کوچه مظفرالملک آقا بلازاده کجاست؟ و طرف دستش را آورده بالا و انور خیابان را نشان داده. من آدمی هستم که صد تومن بابت خانه دادم و صدایم در نیامد و بابت یک میلیون تومن آخرش نشستم های های گریه کردم!!
۳۰۰ صفحه از کتاب دوم را نوشتم و مانده ده صفحه اخرش و گذاشتمش کنار! همه خانه را تمیز میکنم و یک مرتبه دیگر نمی توانم یک تکه لباس که افتاده پایین جالباسی را بردارم و ولش میکنم.
اینها را گفتم که بگویم از وقتی ترمه آمده با بچه هیمالینش میانه خوبی ندارد و مدام میزندش و این حیوان هم همیشه قایم میشود و یواشکی حرکت میکند. حالا که یک مقدار اندکی روابطشان بهبود پیدا کرده من دیگر تحمل فیف کردن و جیغ هایشان را ندارم و تنم میلرزه و از جا میپرم.
این بچه قیمتش بیشتر از این می ارزد، ۵۵۰ خرید و فروش میشوند .چون نژاد داره اما من قیمت گذاشتم ۳۵۰ تومن چون میخوام بیشتر از این اذیت نشود. اگر میخوایدش بهم ایمیل بزنید. او مهربان هست و در زندگی قبلی در کارواش کار میکرده چون ازش غافل شوی دارد پاهایت را میلیسد و خر خر میکند!
من نمیدونم چرا لحنم برگشته!!
گاهی باید بی صدا بری
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
پسره میگه میرم شمال و احتمالا همونجا هم میمیرم. اخرین جمله یک دعواس.
همین جمله خشم دختر رو آروم میکنه. میفهمه پسر خسته است. اون دلگیره و کلافه و شاید فکر میکنه مجبوره کاری بکنه.
بغض داره از شرکت که میاد بیرون قدم زنان میره تو پارک کنار شرکت. میشینه روی نیمکت خالی زیر یک درخت و یواشکی قطره اشکی رو که داره میاد پایین پاک میکنه.
و برای هزارمین بار با خودش میگه اشتباه کرده. نباید عاشق میشده اما کی عشق فرصت میده؟ پسره گفته تو، تو توهمت خیالبافی میکنی و دختره دلش گرفته از این جمله. پسره فکر میکنه از سر دختره زیادیه و دختره فکر میکنه تو پسره چیزی جز اخلاقش جذبش نکرده که اونم …. پول و تحصیلات و قیافه و فلان و فلان چیزی نیست که دختر رو پایبند کسی بکنه یا براش نایاب باشه. تو ذاتش نیست این چیزا دنبال یه جو اخلاق و مرام و معرفت بود که اونم …
دختره میگه خسته اس از این وضعیت، پسره میگه زندگی خصوصیت به من ربطی نداره. دختره نشسته و فکر میکنه باید بره .
با خودش فکر میکنه چقدر طول میکشه یه آدم رو فراموش کنی؟
این رو یک جای خوندم و فکر کردم شباهت داره با من دختره! نوشتمش اینجا
——————–
امشب میخوام برم پارک و قدم بزنم … منم احساس میکنم خیلی خسته ام (:
نمایشگاه کتاب
۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
روز دوشنبه مورخ ۹۱/۲/۱۸ ساعت ۴ تا ۷ بعدازظهر در نمایشگاه هستم
در
غرفهی نشر شورآفرین “شبستان، راهرو ۲۰، غرفه ۳۳″
دوستانی که قادر به آمدن به تهران نیستند و امضای نویسنده روی کتاب میخوان از طریق لینک (سفارش کتاب) میتونن کتاب رو سفارش بدن و متن درخواستیشون رو (که ترجیحا طولانی هم نباشه) بنویسن. این امکان فقط در ایام نمایشگاه وجود داره و بعد از نمایشگاه کتاب براتون پست میشه.
——————————
دوستان عزیزی که میگن جمعه میتونن بیان برای نمایشگاه. از اونجای که برنامه رو از قبل چیدیم ما بعد مشورت به این نتیجه رسیدم که یک تعداد کتاب با امضای من برای دوستان وبلاگی کنار میگذاریم برای روز جمعه. من نیستم ولی کتاب با امضای من هست. درضمن کتابم از قبل خریدید بیارید براتون امضا میکنم ((:
پشت سرت یکی …
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
دلم گرفته بود، کوله ام رو دوشم بود و پاهام رو زمین کشیده میشد و دنبالم میامد. بعد یادم افتاد باید کتاب لازاروس بخرم. رفتم سمت انقلاب … دقیقا جلوی من، جلوی منی که دلم گرفته بود و پاهام رو زمین کشیده میشد، یه دختر پسر راه میرفتن مثل صد تا دختر و پسر دیگه ای که اطراف انقلاب و چارراه ولیعصر و فلان و فلان راه میرن اما این یکی پسره یه مرتبه دستش رو انداخت دور کمر دختره بعد کشیدش طرف خودش سرش رو کج کرد رو سر دختره و بعدم موهاش رو بوس کرد.
بوسه هوصبازی نبود … دوست داشت دختره رو
بعد من پشت سرشون زدم زیر گریه …
خوبیم اینه عینک دودی هام نصف صورتم رو میگیره، چشام دیده نمیشه
من پشت ترس ها تنهایی هام قایم میشم. پشت نگرانی ها شب های زیادی نمیتونم بخوابم، برای اینکه از خودم محافظت کنم مجبورم جدی باشم. مجبورم دوری کنم. مجبورم کنار بیام. من حساسم، خیلی شکننده ام اما نشون نمیدم. میخندم و با خنده غر میزنم گاهی داد میزنم گاهی عصبانی میشم اما در واقع در تمام این مواقع دارم میشکنم و سرو صدا میکنم که کسی نشنوه صدای شکستنم رو.
راحت نیست هیچ چیزی در این دنیا راحت نیست. باید مقاوم باشی. دوست ندارم زجر بکشم من حتی معنی واقعی خیلی چیزها رو نفهمیدم. اما مجبور بودم تظاهر کنم که میفهمم. صب که بلند میشم تا شب حرف میزنم، کار میکنم، چونه میزنم، نگران میشم، قبض اب و برق و گاز رو میدم شارژ خونه، بیمه ماشین، قرض این، پول اون، کتاب بگیر برا دانشگاه، در مورد نمایشگاه صحبت کن، با فلان دوستت هماهنگ کن برا کنفرانس، ترجمه ها رو دستت بگیر. باید ماشین رو ببری نمایندگی. باید اگهی بدی این یکی رو بفروشی. باید برا گربه ها غذا بگیری ببریشون کلینیک.
شب که میام خونه یک گوشه میشینم تو تنهایی و زل میزنم به خونه به سکوتش. شبا خسته میشم وزنم صد برابر میشه برا بلند شدن باید دست هام رو بگذارم سرزانوهام. آه میکشم و دنبال خودم میگردم. دنبال اون ادمی که این وسط داره گم میشه. دنبال ادمی که حتی جرات عاشق شدن هم نداره. که میترسه نمیتونه اعتماد کنه. مطمئن نیس یارش یاره یا یار نیست. شبا نقاب ندارم. خودمم یک ادمه خسته حتی اگر موفق باشم یک موفق خسته ام.
روزا خودم رو گول میزنم. تو اینو داری تو اونو داری. درست میشه همه چی درست تر میشه. همینطوری اروم راه میرم پاهام رو رو زمین میکشم و پشت سر مردم قرار میگیرم بعد می بینم پسره دست میاندازه دور کمر دختره. سرش رو میبوسه. اونوقته که اشکام میریزه اونوقته که یکی تو وجودم داد میزنه تو اینو نداری. تو چندین ساله اینو نداری. از اولم نداشتی. اینی که فقیر و پولدار و مریض و سالم نمیشناسه و دل همه رو شاد میکنه. تو اونی که باید رو نداری. اونای که نباید رو داری. یه موقع های پشت سر پدر و دختری که دست هم رو که گرفته بودن راه میرفتم و گریه میکردم چون تقدیرم این بود پدر نداشته باشم بعد پشت سر زن و شوهر های واقعی که الکی تظاهر نمیکردن زن و شوهرن در حالی که دختر و پسر بودن و بعد باز تنها شدم.
حالا تنهایی پشت سر پدر و دخترا راه میرم. پشت سر مادر و بچه اش . پشت سر زن و مردی که هم رو دوست دارن و دلم میخواد جای اونا باشم. من هیچ کدوم رو نداشتم. اما ننشستم زانوی غم بغل بگیرم. حداقل روزا نمیتونم بشینم. روزها میشم دختری که به نظر قوی و سرسخت و لجباز و مغرور میاد. شبا نه. شبا که می بینم فقط تنهایی منتظرمه زانوهام تا میشه. گریه میکنم و شکایت.
دلم از یه جای گرفته بود. ادما با حرف هم ضربه میزنن. وقتی یکی بگه منم مث گربه می مونم میرم و محبت حالیم نیس و فلان و اینا. دلت میگیره حتی اگر اون جدی نگه تو جدی میگیری. بعد میای تو خیابون و اون بوسه رو که می بینی جرقه زده میشه و میای خونه اینو مینویسی تا منفجر بشی. من گریه کردم و نوشتم. حالا دلم میخواد اروم بشم بعد گریه خودبه خود شادی میاد سراغت. میخوام وقتی شادی امد پاشم خونه رو تمیز کنم و چای دم کنم با بیسکویت بخورم. برا گربه ها غذا درست کنم و دوش بگیرم و بشینم لازاروس بخونم قبل اینکه دوباره دختر تنها بیفته به گریه.
نوشتههای بعدی »تماس با گیلاس خانومی
خوراک گیلاسی!
دوستان گیلاسی
بایگانی
- می 2012 (10)
- آوریل 2012 (13)
- مارس 2012 (13)
- فوریه 2012 (13)
- ژانویه 2012 (19)
- دسامبر 2011 (17)
- نوامبر 2011 (22)
- اکتبر 2011 (24)
- سپتامبر 2011 (31)
- آگوست 2011 (20)
- جولای 2011 (20)
- ژوئن 2011 (24)
- می 2011 (25)
- آوریل 2011 (17)
- مارس 2011 (21)
- فوریه 2011 (22)
- ژانویه 2011 (26)
- دسامبر 2010 (23)
- نوامبر 2010 (25)
- اکتبر 2010 (26)
- سپتامبر 2010 (29)
- آگوست 2010 (31)
- جولای 2010 (22)
- ژوئن 2010 (17)
- می 2010 (27)
- آوریل 2010 (28)
- مارس 2010 (32)
- فوریه 2010 (29)
- ژانویه 2010 (28)
- دسامبر 2009 (31)
- نوامبر 2009 (24)
- اکتبر 2009 (28)
- سپتامبر 2009 (30)
- آگوست 2009 (37)
- جولای 2009 (23)
- ژوئن 2009 (28)
- می 2009 (21)
- آوریل 2009 (13)
- مارس 2009 (4)
- ژانویه 2009 (13)
- دسامبر 2008 (9)
- نوامبر 2008 (13)
- اکتبر 2008 (2)
آخرین دیدگاهها
- یادداشت های یک نیمه مطلقه در زاری نکن ای دل، ای دل ای دل ای دل
- sana در زاری نکن ای دل، ای دل ای دل ای دل
- مارال در زاری نکن ای دل، ای دل ای دل ای دل
- یه دهه هفتادی در زاری نکن ای دل، ای دل ای دل ای دل
- کیانا در زاری نکن ای دل، ای دل ای دل ای دل

روی عکس کلیک کنید بزرگ می شود