بچه های ترمه
۶ بهمن ۱۳۹۰
راننده هیچ کدوم رو سوار نکرد
۶ بهمن ۱۳۹۰
زنه شیک و خوشتیپ کنار من ایستاده بود تو صف ماشین. یه بیس سی نفری هم جلومون تو صف بودن. این هی سرک کشید بالا هی سرک کشید پایین. یهوی یه ماشین شخصی امد و وسط این صف طولانی ایستاد. بعد این زنه با یه پسره دیگه از یه جای دیگه صف دویدن سمت ماشین. انگار ما اون صف رو برا نشون دادن طریقه کاشت هویج اونجا تشکیل داده بودیم!! من همینطوری فقط زنه رو نگاه میکردم. بعد پسره زودتر از زنه رسید به ماشین و نشست جلو. زنه هم یهوی شاکی شد که آقا مثل اینکه صف بود ها!
خروس بی محل
۴ بهمن ۱۳۹۰
برام مهم نیست چرا گلشیفته عکس لختش رو انداخته رو ایر. حالا گیریم عقده داشت! گیریم خواست با کمی تاخیر در پی ان دخترک که لخت شد و عکسش را برای اعتراض به حجاب و چه و چه بود برود و همان فریاد را برآورد. اصلا اقا به ما چه. حالا گیریم بازیگر فیلم میم مثل مادر و سنتوری و درباره الی یک مرتبه رفت انور و از این همه توجه هی که در ایران بهش میشد دور شد. گیریم با شور حسینی رفت و دید خیلی هم خبری نیست! نمونه اش داریم اقای شادمهر را!
اما حرص من از این است که چرا این عکس را باید دقیقا با خبر گلدن گلاب گرفتن فیلم جدایی … بیرون بفرستد؟ مثلا نمیشد فردا؟ نمیشد چهار روز قبلش؟ چرا وقتی همه توجه ها به اون سمته باید بیاد و اینطوری خودش رو مطرح کنه؟ چرا باید اینطوری خودش رو به یاد باقی بیاره؟ چرا باید هر جا اسم جدایی و اصغر فرهادی و ساره بیات و اینا میاد یه گلشیفته هم کنارش باشه؟
شما پشت این حرکت هر چی می بینید ببینید. من چیزی جز حسودی و خود را وسط انداختن نمی بینم!! خودتان یکمی فکر کنید و قضاوت کنید. حرکتش هر چی که بود برای هر چی که بود به من ربطی ندارد. من فقط کلافه شدم بس که تا امدم بابت این گلدن گلاپمان ذوق کنم این خانم امد وسط حالا چه برای فحش خوردن و چه برای تقدیر و تایید شجاعت و هر چی اصلا !!
مادر نمونه
۱ بهمن ۱۳۹۰
سلام
یکی نوشته بود تو چرا هیچ وقت سلام نمیکنی. یه بارم که سلام کردم هر چی میخواستم بگم یادم رفت. اول بگم شاید این پست طولانی بشه بستگی داره با این درد دستم چقدر دیگه دوام بیارم.
اما بریم سر ماجرای ترمه. مادر نمونه. یکی بود یک نبود همه چی از ۵ شنبه شروع شد که من صبش امتحان داشتم و بعد امتحان با بچههای دانشگاه رفتیم بیرون ناهار خوردیم و بعدشم رفتیم یکمی گشتیم و خرید کردیم تا من برسم خونه شد هفت شب. تازه رسیده بودم و شب قبلشم نخوابیده بودم میخواستم یکمی بخوابم که دیدم ترمه بیتابه. بعدم به هر حال یه هفته بود منتظر بودم و همچینم تعجب نکردم فقط دست و پام شروع کرد به لرزیدن و رنگم پرید و با اولین ناله ترمه زدم زیر گریه. میگم که روحیه خیلی خوبی داشتم. بعد ترمه رو گذاشتم تو جعبه اش که کلا چیزی بود برا مسخره کردن خودم چون یه لحظه توش نمیموند و میرفت سمت کمد پارچه ای که توش مانتو شلوار ها و کیف و کفش ها رو میگذارم که مثلا موی گربه ای نشه و کلا ترمه از اون تو در نمیاد! خلاصه یکمی درگیری داشتیم که اخر سه هیچ به نفع ترمه تموم شد و من در سیم ثانیه همه چی رو ریختم از کمد بیرون و کفش روزنامه انداختم و روشم پارچه و ترمه تا دید همه چی ارومه رفت تو و یکمی زور زد. بعد من نمیخواستم ببینم اصلا دلش رو نداشتم بلند شدم امدم اینور نشستم که دیدم ترمه هم با من امد!! چندباری هی این منو کشوند سمت کمد و تا من رو میدید زور میزد و تا من میرفتم اینم ول میکرد میامد بیرون. اخر فهمیدم میگه تو کنارم باش. خلاصه یه بیست دقیقه ای من همینطوری دو زانو کنار کمد نشسته بودم بعد دیدم ترمه جان طی تلاش بسیار زیاد گرفت خوابید!!! بعد اینبار که بلند شدم ترمه یکمی اون تو موند بعد پاشد دنبال من امد و بازم با هم برگشتیم که دیدم روزنامه ای که انداخته بودم خیس شده. بعد گفتم خوب دیگه الانه که بزاد!! اینطوری شد که دو ساعت دیگه گذشت ، ترمه و من تخمه خوردیم و فیلم دیدم و رفتیم اسکی و هر کی در توانش بود زایید الا ایشون!!
من که مضطرب شده بودم دیگه بالاخره!!! تو فیس بوک نوشتم کسی زایمان گربه دیده؟ یه همچین چیزی که نیم ساعت بعد بعد کلی نمک پاشی دوستان محترم یه مسلمون پیدا شد گفت اره چطور؟ ایشون کسی نبود جز مادر تیمون معروف شوهر ایران گربه خارخاسک و همسر بعدی ترمه دو سال دیگه یا حالا هر چی …. براش شرح دادم که چی شده که گفت گیلی کیسه ابش پاره شده و خیلی خطر داره باید ببریش دکتر. من هم کاملا خونسرد بودم در حدی که دیگه نمیتونستم حرف بزنم و اونور دوشیزه شین که معرفی کردم خدمتتون من رو اروم میکرد اینور من از فشار گریه نمیتونستم حرف بزنم !! یعنی طوری شد مهمون دوشیزه شین گوشی و گرفت و من رو اروم کرد بعد زنگ زدن به فلان که جراحه و من که رسما توان رانندگی نداشتم زنگ زدم آژانس و خودم در کوتاه ترین زمان ممکن در کل عمرم حاضر شدم! فک کنم رکورد گینس رو در حاضر شدن یک خانم برا بیرون رفتن زدم!! خلاصه تو ماشین خیلی اروم نشسته بودم و موسیقی گوش میدادیم در حدی که وقتی راننده حال و قیافه من رو دید پاشو گذاشت رو گاز فک کرد من میخوام بزایم نه ترمه!
بعد خلاصه رفتیم پل رومی و مطب دکتر و ما بیمار اورژانسی بودیم. بلافاصله ترمه رو سونو کردن و دکتر گفت یکی از بچه ها ضربان نداره ولی بقیه زنده ان هنوز. بعد گفت بهش امپول فشار میزنیم. بعد هر چی از من میپرسید مثل بلبل جواب میدادم درحدی که یک دختری که سگش رو اورده بود امد من رو بغل کرد و گفت نازی دکتر این اصلا تو حالش خودش نیست! یعنی هیچی از ترمه یادم نبود نه سنش نه تاریخ تولدش نه اندازه شانتی شوهرش نه زمان جفت گیری !! کلا با هلیکوپتر همه رو فرستاده بودم جزایر جیجو تو کره!! خلاصه به ترمه امپول فشار زدن با مصیبت چون کلا ترمه اجدادش از ببرها بوده!! و در نوع خودش وحشی هست که تا حالا سه تا دامپزشک رو نقره داغ کرده و تا دکتر دست بهش میزد روح ببرتایسون رو احضار میکرد تا اخر دو تا مرد گرفتنش و دکتر به من گفت بیام باهاش حرف بزنم. جالب بود ترمه تو وسط اون گازا و جیغها و فیف فیف هاش تا صدای من رو میشیند برام خرخر میکرد. خلاصه بگم که این امپول فشاره رو همه ما تاثیر داشت جز ترمه . و اخر دکتر گفت چیکار کنیم؟ عملش کنیم؟ همون موقع یه دستیار برا دکتر امد که دامپزشک بود.منم دیدم یه سانتم این بدن ترمه واکنشی نشون نداده گفتم بکنیم بعد همون دستیاره یه رضایت نامه برام اورد که تا دیدم توش نوشته امکان مرگ حیوان و …. با ترس گفتم دکتر یعنی چی بمیره؟ بعد اون موقع بعد از ۴۳۵۸۴۳۴ ساعت تازه اشک من بند امده بود و دستیاره نمیدونست با چه انسان محکمی طرفه . خیلی جدی گفت خوب احتمالش هست بعد دکتر که من رو کاملا شناخته بود از پشت سر اون بهم لبخند میزد و با چشم و ابرو ارومم میکرد که خیالت راحت باشه. منم با خیال کاملا راحت باز زدم زیر گریه که رسما دستیاره پشیمون شد به حرفش و تا اخرش هی به من میگفت جانم!
حالا امدن ترمه رو ببرن تو اتاق تازه دیدن شیرخشک ندارن برا بچه ها چون به دنیا که میان باید یه چیزی بخورن وگرنه تلف میشن . ترمه هم که بیهوش بود به گفته دکتر احتمال پس زدن هم زیاد بود اینطوری شد اینا که رفتن تو اتاق من با اژانس دنبال شیرخشک بودم و جالبه دو تا داروخانه رفتیم و شیرخشک نداشت. بعد این راننده قیافه من رو میدید و اصرار من رو برا شیرخشک پیدا کرد فک کرد من بچه شیرخشکی دارم داره از گشنگی میمیره و بچه رو گذاشتم امدم دنبال شیرخشک یعنی یه طوری شد اخرش از داروخونه کاوه خودش پیاده شد رفت شیرخشک گرفت و هی به من میگفت خانم من از زیرسنگم شده برات شیرخشک پیدا میکنم. منم که لازمه بگم چقدر محکم و استوار داشتم زر زر میکردم همچنان!!
با شیرخشک برگشتیم و یه ربع بیست دقیقه بعد دکتر صدام کرد و با گان و ماسک و اینا ترسیدم به لحظه گفتم یه چیزی ش . گفت دستات رو بیار جلو و دو تا از بچه های ترمه رو با حوله گذاشت تو دستم!!! و برای اولین بار لبای من به خنده باز شد!!!!! بچه ها رو بردم تو یه اتاق دیگه و داشتم خشک میکردم که دستیار امد و یکی دیگه از بچه ها رو بهم داد. گفتم دیگه نیس ؟ گفت چار تا بودن یکیشون ضربان نداره. همونی که تو رههم گیر کرده بود در واقع. درشت ترین بچه هم بود !! خلاصه دستیاره شیرخشک درست کرد و من بهم گفت چطوری بهشون شیر بدم که دکتر صداش کرد. داشتم به اونا شیر خشک میدادم که خود دکتر امد و گفت اینم از اقای دردسر که باعث همه اینا شد!! و تا دستش رو اورد جلو بچهه یه جیغی کشید که منم باهاش جیغ کشیدم از خوشحالی. دکتر اینم برگردونده بود. البته یکی از دخترا بیحال بود بهش گفتم بچهه رو برداشتم رسما یه کاریش کرد گفتم مرد بعد بهش اکسیژن زدن و جیغش در امد دوباره دادش به من . داشتم بهشون شیر میدادم رسما همون اولین بار قاتی کردم به کدومشون شیردادم کدوم نداد که دیدم دکتر داره با یکی سلام علیک میکنه و میگه سلام خانم بداخلاق خوشگل. بعد فهمیدم ترمه داره بهوش میاد. بچه ها رو انداختم رو حوله و در برابر چشمان گرد دستیار دویدم سمت اتاق عمل که دکتر بهم اجازه داد برم تو. و بدترین صحنه عمرم رو ببینم. ترمه رو تاقباز بسته بودم به تخت و شکمش خونی و بخیه و جالبه تو همون حالم ترمه داشت زور میزد بلند شه و تا صدای من رو شنید خودش رو رها کرد و چشماش رو بست. بعد من با اینکه ترمه ترو تمیز نبود تا دکتر بازش کرد بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم و دوباره اشکام ریخت. کلا وقتی دچار حمله گریه میشم از نفس کشیدن برام راحتتر اشک ریختنه. دکتر ترمه رو تر و تمیز کرد و هی به من گفت چیکار کنم چیکار نکنم که کلا هیچیش یادم نموند. بعد دکتره همون موقع ترمه رو اورد پیش بچه ها و یکی از جفت ها رو گذاشت کناربچه ها و ترمه یکمی بچه ها رو بو کرد و یه لیس به یکیشون زد و دوباره افتاد . همون موقع فهمیدم دو تا از بچه ها دخترن و دوتاشون پسر . البته اگر دقیق تو اون وضعیت فهمیده باشیم.
دیگه تا من بیام خونه و آزانسم یه ساعتی دیر امد شد ساعت ۴ صب و تازه مصیبت من شروع شد. هر دو ساعت شیر میدادم بهشون و همش هم قاتیشون میکردم و نمیفهمیدم به کی شیردادم به کی ندادم بس که مث کرم میرفتن رو همو جیغ میزدن. ترمه هم بیحال بود و عصبی. بعد خودش رو میزد اینور و اونور دکتر گفته بود بگذارش تو جعبه که بیتابی نکنه. ترمه رو گذاشتم تو باکسش و بچه ها رو شیردادم و ساعت کوک کردم تا دو ساعت بعد بیدار بشم . بیدار هم شدم اما دیگه خوابم نبرد با اینکه تو چهل هشت ساعت ۲ ساعت خوابیده بودم. انقدر نگران و دلواپس بودم و میگفتم خدایا من اینا رو فردا به کی بسپرم برم سرکار؟ ببرمشون سرکار و از بیحالی و ناراحتی رنگم کامل پریده بود. بعد دیدم کاری نمیتونم بکم برا ارامش گرفتن بلند شدم خونه رو تمیز کرد. تا ۱۱ همینطوری سه ساعتی راه رفتم و اینور و اونرو سرم رو گرم میکردم چون کار زیادی نبود. ساعت ۱۱ بود همون پسره مصیبته که از همه رنگش روشن تر هم هست. صداش در امد . رفتم طرفش بهش شیر بدم که حس کردم ترمه داره میاد طرف ما. رو مبل نشسته بود امد بیاد پایین نتونست و خورد زمین. بعد تا من بلند شم خودش پاشد و امد یکمی بچه رو تو دست من بو کرد و یه مرتبه سعی کرد از دست من بگیرش. بلدم نبود از گردنش گاز بگیره از هر جای بچه بگی گاز گرفت . منم ولش کردم گذاشتم خودش هر کاری میخواد بکنه . خلاصه سه بار بچه رو انداخت تا اخر با بدبختی خودش رو رسوند به همون کمدی که مثلا قرار بود توش بزاد!! بعد نمیتونست بره تو و گیر کرده بود من کمکش کرد بچه رو که گذاشت امد برگرده که من بقیه بچه ها رو سریع بردم کنارش گذاشتم.
دفعه اول که بچه ها رفتن طرف سینه هاش جاش رو عوض کرد. منم نا امید رفتم سراغ کارم که دیدم ده دقیقه بعد صدای ملچ و ملوچ میاد رفتم دیدم چهارتایی عین کنه چسبیدن بهش و اینم از درد ناله میکرد.
یعنی من صحنه ای دیدم که تا اخر عمرم فراموش نمیکنم. بچه ها دستاشون رو میگذاشتن رو بخیه های شکم ترمه و فشار میداد بنا به غریزه که شیر بیاد بیرون بعد خون ابه میزد از این زخم ها بیرون ترمه از درد له له میزد اما بلند نمیشد که بچههاش شیر بخورن. فقط تا صداش کردم یه ناله ای کرد که من جیگرم کباب شد و دیگه زنگ زدم به مامانم و انقدر گریه کردم که گریه اونم در اوردم.
حالا که شما رمان زایمان ترمه رو تا اینجا خوندید یه مسئله ای رو برا اونایی که به اینجای داستان رسیدن و هنوز کور و تلف نشدن بگم که ترمه خیلی بی اشتها شده و جز یکمی شیر هیچی نمیخوره مگر به زور. به دکترش زنگ زدم دو تا شربت تجویز کرد اما ترمه غذا نمیخوره و فقط و فقط به بچههاش شیر میده. یکی از شکاف های بخیه اش هم بسته نشده بس که این بچه ها فشارش دادن. یعنی گوشت تن ترمه مشخصه از اونجا. دکتر گفت چسب بزن روش ولی ترمه نمیگذاره.
راستش عکس خوبی هنوز نگرفتم ازشون. ترمه رو بچه ها حساسه و نمیخوام نگران باشه . قیافه اینا هم معلوم نیست. بزارید تو یه فرصت یه عکس خوب ازشون می اندازم.
خدافض فعلا
خدایا خدایا خدایا
۳۰ دی ۱۳۹۰
ترمه نتونست بچه هاش رو به دنیا بیاره، کیسه آبش پاره شده بود ولی حس زایمان نداشت. من دیر متوجه شدم ولی با کمک بچه ها و هماهنگی دوستان عزیزم رسوندمش مطب و اونجا بعد از زدن دو تا آمپول فشار و نداشتن هیچ تاثیری روی ترمه مجبور شدن سزارینش کنن. نزدیک به سیصد هزار تومن خرج سزارینش شد. من همین الان با ترمه نیمه بیهوش که هنوز آنژیو به دستشه و چهار تا بچه که باید دو ساعت یه بار شیرخشک بهشون بدم برگشتم خونه. ترمه رفته زیرکمد و بچه ها رو گذاشتم تو سبد کنار بخاری گرمشون شده خوابیدن…
دوستان یه خواهش دارم ازتون. خواهش میکنم دعا کنید ترمه به بچه هاش شیر بده. چون سزارین شده حس مادری نداره . چون حالشم خوب نیس نمیشه مجبور به کاریش بکنم. فقط دعا میکنم حس مادری پیدا کنه به این بچه ها … دعا کنید.
از نظر من شگفتی ماجرا فقط این نیس، بچه های ترمه روز تولد آقای ب به دنیا آمدن …..
——————————-
بعد نوشت:
خدا من رو دوست داره .صدام رو شنید . هم دیشب وقتی ترمه حالش بد بود هم امروز وقتی ترمه هنوز ۲۴ ساعت هم نگذشته از عملش و هنوز نمی تونه راه بره امد تلو تلو خوران بچه اش رو از دست من گرفت و برد به جا همشون شیر داد …. از دیشب تا حالا یه لیتر اشک ریختم بعد ماجرای عمل و اصلا چی شد به اینجا کشید رو میگم … من تو ۴۸ ساعت اخیر ۲ ساعت خوابیدم و از ناهار دیروز هیچی نخوردم جز هات چاکلتی که تو مطب دکتر خوردم. حالا فقط میخوام چند ساعتی بخوابم. دکتر گفت ۹۰ درصد بچه هاش رو شیر نمیده … یعنی اون ده درصد …. ای خدا شکرت. میدونم کمتر کسی حال من رو می فهمه ولی الان واقعا احساس عجیبی از آرامش دارم.
دس راس
۲۷ دی ۱۳۹۰
میگه دو تا پیرمرد جلو میرفتن و دو تا پیرزن که همسراشون بودن دنبالشون میامدن. بعد یکی از پیرمردا به اون یکی میگه دیشب یه رستوران رفتیم جات خالی خیلی خوب بود غذاهاش و ارزون بود و … بعد اون یکی پیرمرده میگه اسم رستورانش چی بود؟ پیرمرد اول یکمی فک میکنه میگه اون چه حیوونیه که بال داره و شش تا پا داره و شاخک داره ؟ این پیرمرده میگه پروانه؟ پیرمرد اول میگه اره اره و بر میگرده به پشت سرش داد میزنه… پروانه اون رستورانی که دیشب رفتیم اسمش چی بود؟
قضیه اینه که من امروز سرجلسه امتحان دیدم بعد دو بار خوندن کتاب ۶۰۰ صفحه ای اگر با معلوماتی که برا کنکورش شرکت کردم هم میرفتم می تونستم پاسخگویی سوال ها باشم دچار شوک شدم و فراموشی گرفتم. البته شایدم به خاطر بیخوابی دیشب باشه. بعد شوک بعدی هم وقتی بهم وارد شد که فهمیدم کتاب فیرس با اون عظمت رو که من یه بار خوندم تو این چند روز، فقط تا فصل ۱۱ تو امتحان میاد. و من رسما چون فصل یک هم حذف بود ۱۰ فصل زیادی خوندم!! و فقط به معلومات عمومی ام اضافه شده با فشار و استرس و شب بیداری! از اونجای که کلا معلومات عمومی در من ورودی داره و خروجی نداره همینطوری نشستم یه چیزی خوندم فقط!
البته برا هزارمین بار میگم هر کاری میکنید بکنید ولی برید دنبال رشته ای که دوست دارید، اینطوری هرچقدر که همه چی سخت باشه ولی باز ته دلتون دوسش دارید. من یک درصد این علاقه رو تو زبان داشتم الان زبون مادریم انگلیسی شده بود!
مطلب اول رو گفتم که بگم به علت تمام مطالب بالا و شوک های خوب و بد پی در پی امروز یه مطلبی خوندم که میگفت دست راستتون رو بزارید رو قلبتون. بعد من دستهام رو گرفته بود جلو روم دنبال دست راست میگشتم و هرکاری میکردم نمیتونستم پیداش کنم!!! نه گزینه زیاد بود از اون لحاظ. بعد عاقبت هم که پیداش کردم احساس غریبی بهم میگفت اشتباه پیداش کردم چون چسبیده بود به قلبم و نمیتونستم باهاش بنویسم!!!
راستش هنوزم گاهی برا شناسایی دست راستم ادای نوشتن در میارم ببینم با کدوم راحتتر می نویسم (: بعد انقدر موضوع برام جذاب بود همینطوری میخندیدم که نمیتونم دست راستم رو پیدا کنم!! البته اصولا من در پیدا کردن ماشینی که پارک کردم، گفتن شماره تلفن خودم هم همین مشکل رو دارم!!
پ.ن: حالا الان چار تا اسکول پیدا میشن میان از همین متنم ازم ایراد میگیرن که نتونستی دست راستت رو پیدا کنی بس که ادم باشعوری هستن و قابلیت پیدا کردن دستاشون رو دارن.
پ.ن: مشخصه که من به خاطر حذف شدن ده فصل و خوب دادن امتحانم روحیه خوبی دارم؟
پ.ن: بابا این ترمه حامله نیس! گیلاس خورده با هسته من فک میکنم حامله اس!! من هر شب دارم به جای این گوسفند فارغ میشم بعد اون میاد از فاصله نیم سانتی متری تخت و دیوار میره تو پایین میاد بالا و قابلیت فلکسیبلیتی خودش رو تست میکنه!!
عواقب جدایی نادر از سیمین
۲۶ دی ۱۳۹۰
سانس آخر رو رزرو کردم . ساعت ده و ربع شب رفتم نشستم تو سالن سینما . نفهمیدم کی فیلم تموم شد . بلند شدم مسخ شده آمدم بیرون . تا ماشین پاهام رو زمین کشیده میشد . در رو باز کردم . نشستم تو ماشین و روشنش کردم . بعد رانندگی کردم . صدای ضبط زیاد بود . صدای فریاد های من اما بلند تر . من تو ماشین بودم . اینی که تو ماشین بود من بودم . اما من نبودم . من جا مونده بودم تو سینما . رو صندلی ردیف ۵ شماره ۱۱ . من هنوز اونجا نشسته بودم . اینی که اینطوری گریه میکرد ، داد میزد ، رانندگی میکرد من نبودم . بارون که گرفت . ساعت یک و نیم آمدم خونه . اما من نبودم که . من تو سینما مونده بودم رو صندلی ردیف ۵ … .
این دومین بار بود که این مرد گریه من رو در اورد. اینبار از خوشحالی، بعد مدتها از ایرانی بودم خوشحال شدم. از اینکه اصغر فرهادی از ایرانه. از اینکه یک فیلم ایرانی جایزه گلدن گلاب رو گرفت . خوشحالم …
زائو
۲۶ دی ۱۳۹۰
دوستانی که از طریق اس ام اس و ایمیل و نامه و فاکس و تلفن و حضوری! احوال ترمه رو میپرسید به اطلاعتون برسونم زائو که ایشون باشن دیروز رفته بودن تو جعبه ای که مخصوص زایمانشون هست نشسته بودن و سرشون رو قایم کرده بودند و با دستشون می کوبیدن رو دست من و وقتی رد میشدم از جعبه میپریدن بیرون که من رو بترسونن ولی تا من وایمیستادم دوباره میرفتن تو جعبه و کلشون رو قایم میکردن فک میکردن با این کار کلا محو میشن!!!
دیگه اینکه دیروز که رسیدم خونه دیدم کله اش رو کرده تو یه مشما و نتونسته در بیاره . فکر کنید دسته مشما دور گردنش بود و ایشون تو خونه قدم میزدن!!
کلا خواستم بدونید که چقدررررررر حس زایدن داره یعنی! حالا هی از من عکس بچه هاش رو بخواید!!
در احوال ترمه
۲۴ دی ۱۳۹۰
بر اساس برنامه درسی ام الان وقت نوشتن نبود اما حالم خوب نیست. سرگیجه و حالت تهوع دارم.. کلا من در زندگی از یک چیز متنفر باشم همین سرگیجه و حالت تهوع است که ان هم بچه همسایه شکمش شل کار کند من اینور دچار سرگیجه و حالت تهوع میشم. یعنی میخواهم بگویم به هر دلیل باربط و بیربطی من این دو حالت را دارم!!
البته نمیدانم چرا در هین درس خواندن دارم وزن هم کم میکنم!!! عمری همه روش ها رو امتحان کردیم که یک کیلو کم کنیم نشد. حالا نشسته ایم درس می خوانیم و وزنمان هم دارد کم می شود !!به خانومهای که تمایل به کم کردن وزن دارند پیشنهاد میکنم درس بخوانند!!
راستش امدم که بگویم ترمه اگر اتفاق خاصی نیوفتد از امشب به بعد باید بزاید. امروز هم درد داشت یک چند ساعتی. از انجای که داشتم درس میخواندم و ترمه به خود می پیچید فهمیدم. مگر من از ثرندایک و اسکنر و ان مردک کهلر چه کم دارم!! گربه حامله در جلویم بود و دو تا چشم هم خدا داده بود برای مشاهده! احتیاج به هیچ ازمایشی هم نبود. همنقدر که ترمه میخوابید و ناله میکرد و یه موقع های از شدت کلافگی دمش را گاز میگرفت و از درد خودش رو می کوبید به من و هی محل تولد بچه هایش را تمیز میکرد نشان از علایم زایمان بود. اما الان گرفته خوابیده T.T
جالب اینجا بود که درد که به سراغش میامد دیوانه میشد و به قصد کشت از در و دیوار بالا میرفت و پایین میپرید. با اون شکم گنده که الان رسما شکل گلابی شده است چنان از روی مبل خودش رو پرت میکرد روی زمین که از دهنش صدای هنی در میامد!! راستش خودم حال خوشی نداشتم و نمی توانستم هی بپرم روی هوا بگیرمش چون این اواخر همین کار را میکنم. یعنی دخترک فکر میکند این شکم گنده و اویزان را خدا بهش داده تا استقامتش را در بالا رفتن و پایین پریدن بسنجد!!یک جوری از مبل و پنجره پایین میاید که شکمش مثل ضامن تفنگ عقب جلو میرود. (چندین بارم اتفاق افتاده امده بپره بالا نتونسته و افتاده پایین. همین دیروز افتاد رو گلدونم و گل بیچاره رو از ساقش شکوند!)
باور کنید این بچه ها را انقدر به هم کوبیده که من یکی روی عقل و شعورشان اعتباری باز نمیکنم!! تازه اگر درست به دنیا بیایند و زنده بمانند و …. کلا استرس امتحانات را می توانم تحمل کنم . استرس این زایمان ترمه را نمیدانم کجای دلم بگذارم!!
چند روز پیش هم خیلی اتفاقی حرکت بچه ها رو توی شمکش حس کردم . یعنی تابلو بود موهای روی شکمش خلاف جهت همیشه حرکت میکرد و موج مکزیکی می امد. ترمه هم انگار نمیدانست چه اش شده هی شکمش را لیس میزد و یک بار هم من خواستم دعوت به ارامشش کنم زیادی ارام شد و دستم را گاز گرفت از ارامش!!! گازهایش دردناک نیست و فقط وقتی بی حوصله است یک جورایی اینطوری نشان میدهد. بعد از انجای که خدای اخلاق و مهر و محبت و انسان دوستیست ( برق شما هم رفت؟ قبلا چاخان میگفتیم برق نمیرفت!! ) صدی نود عصبی است و نمیداند قضیه این بچه ها چیست. کافیست یکمی بچه هایش وول بخورند یا دردش بیاید . برای تلافی شکمش را میکوبید به در و دیوار!!! خیلی هم شکمش می خورد به پای من!! مثلا دارم راه میرم یکمرتبه میاید زیرپایم و پایم میخورد به شکمش.
این دخترک یک ساعت پیش داشت میزاید و رسما ما هم داشتیم باهاش فارغ میشیدم از ترس و اضطراب .. حالا خوابیده یک لنگش اینور سبد یک لنگش بالای سبد!!!
عکسا برای یک هفته پیشه الان گلابیه رسما
۱۷
۲۲ دی ۱۳۹۰
قضیه اینه که من عادت دارم برا خودم دشمن تراشی کنم. اما واقعا هر کاری میکنم نمی تونم از کنار کسی که امده به من میگه نمیتونی یه تحقیق بنویسی بگذرم. کسی میاد این حرف رو به من میزنه که احتمالا تا حالا پاش رو تو دانشگاه نگذاشته و نمیدونه دوران لیسانس هم از این تحقیق ها داره! تازه یه بنده خدایی هم هست که فکر میکنه تنها کار این ترم ما همین یه تحقیق بود و من که سه هفته دیگه بابتش وقت دارم نمیتونم انجامش بدم.اما واقعیت اینه من نمی خوام این کار رو خودم بکنم. این کار شده از اون کارای که واقعا همه جوره فعل خواستن رو براش صرف کردم و به نتیجه نرسیدم.
من چندین بار اینجا اشاره کردم که این تحقیق رو دوست ندارم چون برای حق تالیف یکی دیگه باید به کار بی ربط انجام بدم. بعدم من واقعا اهل شعر نیستم و هیچ جذابیتی برام نداره. حالا اگر واقعا خوشحال میشی فکر کنی من بلد نیستم تحقیق بنویسم خوب اینطوری فکر کن. کلا الان یه لحظه رفتم تو جو دموکراسی. شما چند لحظه ای وقت داری برا خودت هر چی دوست داری فک کنی. ۱ ۲ ۳ شروع …
میدونید که در دوران خوش امتحانات هستم . البته فعلا فرجه اش و دارم روزی ۳۰۰ صفحه می خونم. بعد به طرز مایوس کننده ای فکر میکردم هیچی تو ذهنم نمی مونه تا اینکه امروز یه جایی مجبور شدم برم مطلبی که چند روز پیش خونده بودم رو نگاه کنم که در کمال شگفتی دیدم مطلب کاملا تو ذهنم هست اما برای یادآوریش باید یه کلمه اش جلو چشم بیاد!!! مثلا جیمز یا گالتون به تنهایی باعث نمیشه من مطلب رو یادم بیاد ولی مثلا اگر بالای سه صفحه ای که در مورد گالتون نوشته مثلا یک کلمه نوشته باشم میزصبحانه همه اش سریع میاد تو ذهنم. اسما تو ذهنم هیچی رو تداعی نمیکنه چون یک میلیون اسم تا حالا خوندم و همه اشون هم برا یه مکتبیه! کلا یه عده عزیزی که بیشترشون هم یا باباشون کشیش بوده یا خودشون یه دورانی کشیش بودن یهوی راه افتادن مکتب درست کردن بعد تا دلتون بخواد نظریه دادن!! یعنی این نظریاتشون من رو یاد این خوابهای مادربزرگها سر میز صبحانه میندازه!! دیدی تمومی نداره!
دیروز یکی از همکلاسی هام که یه خانم ۵۵ ساله اس بهم زنگ زده و کمی از زندگیش بهم گفت. گفت که تو این سنش ۱۶ میلیون قرض داره و برای خرجی خونه و دانشگاه و قرض هاش فقط میتونه ترجمه کنه. یه چیزای دیگه ای هم گفت که روا نیست بیشتر بگم ولی یه لحظه فکر کردم اگر من تو این سن جای اون با این مشکلات بودم با چه انگیزه ای می امدم برا فوق به انگیزه دکترا؟من حتی یک لحظه ای دوران پیری ام رو تو مشکلات نمی بینم. قطعا من تو پیری یه خونه دارم که توش گلکاری میکنم و همچنان جک و و جونور دارم و فقط کتاب می خونم و کتاب می نویسم. جز این هیچ وقت به پیری جور دیگه ای فکر نکردم. حالا فکر کن ادم تو سنی که باید به ارامش برسه هزار و یک مشکل بیاد جلو پاش…..
خوب من برم دیگه یه فصل دیگه بخونم برنامه امروزم تموم میشه. البته میدونم رفتم تو فردا ولی خدا انکار رو افریده برا همین موقع ها ….
فعلا
نوشتههای بعدی »تماس با گیلاس خانومی
خوراک گیلاسی!
دوستان گیلاسی
بایگانی
- ژانویه 2012 (16)
- دسامبر 2011 (17)
- نوامبر 2011 (22)
- اکتبر 2011 (24)
- سپتامبر 2011 (31)
- آگوست 2011 (20)
- جولای 2011 (20)
- ژوئن 2011 (24)
- می 2011 (25)
- آوریل 2011 (17)
- مارس 2011 (21)
- فوریه 2011 (22)
- ژانویه 2011 (26)
- دسامبر 2010 (23)
- نوامبر 2010 (25)
- اکتبر 2010 (26)
- سپتامبر 2010 (29)
- آگوست 2010 (31)
- جولای 2010 (22)
- ژوئن 2010 (17)
- می 2010 (27)
- آوریل 2010 (28)
- مارس 2010 (32)
- فوریه 2010 (29)
- ژانویه 2010 (28)
- دسامبر 2009 (31)
- نوامبر 2009 (24)
- اکتبر 2009 (28)
- سپتامبر 2009 (30)
- آگوست 2009 (37)
- جولای 2009 (23)
- ژوئن 2009 (28)
- می 2009 (21)
- آوریل 2009 (13)
- مارس 2009 (4)
- ژانویه 2009 (13)
- دسامبر 2008 (9)
- نوامبر 2008 (13)
- اکتبر 2008 (2)
آخرین دیدگاهها
- aybeniz در بچه های ترمه
- ماهنوش در بچه های ترمه
- زری در بچه های ترمه
- مینا در بچه های ترمه
- مینا در بچه های ترمه









